کتاب بوف کور

-دهه 1930 میلادی

Widely regarded as Sadegh Hedayats masterpiece, the Blind Owl is the most important work of literature to come out of Iran in the past century. On the surface this work seems to be a tale of doomed love, but with the turning of each page basic facts become obscure and the reader soon realizes this book is much more than a love story. Although the Blind Owl has been compared to the works of the Kafka, Rilke and Poe, this work defies categorization. Considered the most important work of modern Iranian literature, The Blind Owl is a haunting tale of loss and spiritual degradation. Replete with potent symbolism and terrifying surrealistic imagery, Sadegh Hedayat’s masterpiece details a young man’s despair after losing a mysterious lover. And as the author gradually drifts into frenzy and madness, the reader becomes caught in the sandstorm of Hedayat’s bleak vision of the human condition.


خرید کتاب بوف کور
جستجوی کتاب بوف کور در گودریدز

معرفی کتاب بوف کور از نگاه کاربران
Boof-e koor = The Blind Owl, Sadegh Hedayat
The Blind Owl (1936; Persian: Boof-e koor) is Sadegh Hedayats magnum opus and a major literary work of 20th century Iran. Written in Persian, it tells the story of an unnamed pen case painter, the narrator, who sees in his macabre, feverish nightmares that @the presence of death annihilates all that is imaginary. We are the offspring of death and death delivers us from the tantalizing, fraudulent attractions of life; it is death that beckons us from the depths of life. If at times we come to a halt, we do so to hear the call of death... Throughout our lives, the finger of death points at us.@ The narrator addresses his murderous confessions to the shadow on his wall resembling an owl. His confessions do not follow a linear progression of events and often repeat and layer themselves thematically, thus lending to the open-ended nature of interpretation of the story.
تاریخ نخستین خوانش این نسخه: ماه سپتامبر سال 1971 میلادی
عنوان: بوف کور؛ اثر: صادق هدایت؛ تهران، جاویدان، 1315، در 87 ص؛ چاپ دیگر: تهران، امیرکبیر، چاپ یازدهم 1344، در 88 ص؛ چاپ سیزدهم، 1349، در 116 ص؛
نمیدانم چندبار تجدید چاپ شده تا آنجا که جستم در سال 1383 نشر مرکز در نسخه چاپی نوشته بود: چاپ هفتاد و پنج؛ اخطار: اگر کسی هنوز این کتاب را نخوانده، و میخواهد بوف کور را بخواند، ادامه ی خوانش ریویو داستان را لو میدهد. نخستین خوانش: اول سپتامبر 1969 میلادی
بوف کور نخستین بار در سال 1315 هجری خورشیدی (1937 میلادی) و در بمبئی چاپ شد. صادق هدایت نسخه ی دست‌نویس بوف کور را در حدود پنجاه نسخه به صورت پلی‌ کپی چاپ کردند. کتاب با این جملات مشهور آغاز می‌شود: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده ...». پایان نقل. در بخش نخست؛ اول شخص - که ساکن خانه‌ ای در بیرون خندق در شهر ری است - به شرح یکی از دردهای خوره‌ وار می‌پردازد، که برای خودش روی داده است. وی که حرفه ی نقاشی روی قلمدان را اختیار کرده‌، هماره نقشی یکسان بر روی قلمدان از دختری در لباس سیاه میکشد، که شاخه‌ ای گل نیلوفر آبی، به پیرمردی که به حالت جوکیان هند چمباتمه زده، و زیر درخت سروی بنشسته، هدیه می‌دهد. میان دختر و پیرمرد جوی آبی وجود دارد. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که روزی راوی، از سوراخ رف پستوی خانه‌ اش - که گویا اصلاً چنین سوراخی وجود نداشته‌ است - منظره‌ ای را که همواره نقاشی می‌کرده‌، می‌بیند؛ و مفتون نگاه دختر (اثیری = فرشته) شده؛ زندگیش دگرگون می‌شود. هنگام غروب‌، دختر را نشسته در کنار در خانه‌ اش می‌یابد. دختر سپس در رخت‌خواب راوی، به طرز اسرارآمیزی جان می‌دهد. راوی چشم‌های دختر را نقاشی میکند، تا آنها را برای خود جاودانه کند. سپس دختر اثیری را قطعه قطعه کرده، داخل چمدانی میگذارد، و به گورستان می‌برد. گورکنی که گور دختر را می‌کـَنـَد، در گور گلدانی می‌یابد، که بعدا به رسم یادگاری به راوی داده می‌شود. راوی پس از بازگشت به خانه، در کمال ناباوری درمی‌یابد؛ که بر روی گلدان یک جفت چشم؛ درست همانند آن دو چشمی که همان شب کشیده‌ بود، نقاشی شده‌ است. سپس راوی تصمیم می‌گیرد برای مرتب کردن افکارش، نقاشی خود و نقاشی گلدان را، جلوی منقل تریاک، روبروی خود بگذارد، و تریاک بکشد. راوی با تریاک به حالت خلسه می‌رود، و در عالم رؤیا به سده‌ های پیشین برمیگردد، و خود را در محیطی تازه می‌یابد؛ که علی‌رغم جدید بودن برایش کاملاً آشناست. بخش دوم: ماجرای راوی در دنیای تازه (چندین سده پیش) است. راوی مشغول نوشتن و شرح ماجرا برای سایه‌ اش می‌شود؛ که شکل جغد است، جغد هرآنچه را راوی می‌نویسد می‌بلعد. راوی، جوانی بیمار و رنجور است، که زنش (راوی او را به نام اصلی نمی‌خواند بلکه وی را لکاته می‌نامد) از وی تمکین نمی‌کند، یعنی به همبستری با شوهرش راضی نیست. ولی لکاته ده‌ ها فاسق دارد. ویژگی‌های ظاهری «لکاته»، درست همانند ویژگی‌های ظاهری «دختر اثیری» در بخش نخست رمان است. راوی همچنین به ماجرای آشنایی پدرش با مادر خویش (که یک رقاصهٔ هندی بوده‌ است) اشاره می‌کند، و اینکه از کودکی نزد عمه‌ اش (مادر «لکاته») بزرگ شده‌ است. راوی در این بخش دوم رمان به تقابل خود و رجّاله‌ ها نیز اشاره می‌کند، و از آنها متنفر است. راوی باور دارد که دنیای بیرونی دنیای رجاله‌ هاست. رجّاله‌ ها از نظر او «هریک دهانی هستند، با مشتی روده، که دائم دنبال پول و شهوت می‌دوند». پرستار راوی دایه ی پیر هموست که دایه ی «لکاته» نیز بوده‌ است؛ و به طرز احمقانه ی خویش (از دید راوی)، به تسکین آلام راوی می‌پردازد؛ و برایش حکیم می‌آورد، و فال گوش می‌ایستد؛ و معجون‌های گوناگون به وی می‌خوراند. روبروی خانه ی راوی، پیرمرد مرموزی (پیرمرد خِنزِرپِنزِری) همواره بساط خویش را پهن کرده‌ است. پیرمرد از نظر راوی یکی از فاسق‌های لکاته است، و خود راوی اعتراف می‌کند، که جای دندان‌های پیرمرد را بر گونه ی لکاته دیده‌ است. راوی باور دارد که پیرمرد با دیگران فرق دارد، و می‌توان گفت که یک نیمچه خدا محسوب می‌شود، و بساطی که جلوی او پهن شده همچون بساط آفرینش است. سرانجام راوی تصمیم به قتل لکاته می‌گیرد. در هیئتی شبیه پیرمرد خنزرپنزری وارد اتاق لکاته می‌شود، و گِزلیک استخوانی را که از پیرمرد خریداری کرده، در چشم لکاته فروکرده، او را می‌کشد. از اتاق که بیرون می‌آید، به تصویر خود در آیینه می‌نگرد، می‌بیند که موهایش سفید و قیافه‌ اش درست همانند پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. ا. شربیانی

مشاهده لینک اصلی
حتی میان عاشقان، تنهایی هرگز ناپدید نمی شود. تنهایی، برعکس، هرگز چیزی مطلق نیست. ما همیشه با کسی هستیم، حتی اگر آن شخص سایه خودمان باشد. ما هرگز فرد نیستیم، ما همیشه «ما» هستیم. این نهایت ها، قطب های زندگی آدمی است
«اکتاویو پاز»
@description@

بوف کور داستان سایه هاست و بسیار پیچیده و گیج کننده
هزارتویی که پر از رمز و نماد است
@description@
...گاهی اروتیک می شود و گاهی عرفانی که در برخی مسلک های هند هردو وابسته بهم اند
تعداد کتاب های نقدی که دربارش چاپ کرده اند خود نشان رازآلود و معماگونه بودن بوف کور هست. با اینکه تلاش این منتقدان ارزشمند است اما من نتوانستم سراغ هیچکدومشون برم. رک بگم برایم اهمیتی نداشتند
چون اولا باور دارم خواندن این کتاب همچون نگاه کردن به یک تابلوی نقاشی است که باید برداشت های شخصی خودت را ازش داشته باشی
@description@

و دلیل دوم اینکه او در خلق این اثر، حرفهای مهمی برای من ِ خواننده داشت
زخم هایی که هنوز تازگی دارند در جامعه ما
@description@

من نمیدانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم، یا این چند وجب زمینی که رویش نشسته‌ام مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است - در هر صورت من به هیچ چیز اطمینان ندارم. من از بس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جورواجور شنیده‌ام و از بس که دید چشمهایم روی سطح اشیاء مختلف ساییده شده - این قشر نازک و سختی که روح پشت آن پنهان است، حالا هیچ چیز باور نمی‌کنم - به ثقل و ثبوت اشیاء به حقایق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم -نمیدانم اگر انگشتانم را به هاون سنگی گوشه حیاطمان بزنم و از او بپرسم :آیا ثابت و محکم هستی در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه!؟

هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با آن اختلاط کرد در من تاثیر نداشت...من بیشتر خوشم می آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا- قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود


و این همان چیزی بود که باعث شد بار دوم بخوانمش
.و بازهم در آینده سراغش برم
...یادت گرامی صادق
@description@


مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب بوف کور


 کتاب مفهوم امر سیاسی
 کتاب تمدن و ملالت های آن
 کتاب خواب گران
 کتاب تفنگت را زمین بگذار
 کتاب جان شیفته
 کتاب پندهای سورائو